اول دبیرستان
روز اولی که رفتیم توی مدرسه مثلا نمونه دولتی خاتم الانبیا خیلی خوشحال بودیم ..فکر می کردیم حالا این مدرسه چیه...... مدیرمون کلی حرف زد و از مدرسه تعریف کرد که پارسال فلانی رتبه 24 تجربی شده و فلانی 69 ریاضی و .. و 11 زبان و 7و 9 زبان و 12 انسانی و خلاصه کلی واسه خودش کلاس گذاشت و ما هم هی به خودمون گرفتیم و کلی خوشحال تر شدیم .. البته نا گفته نمونه که مدرسمون واقعا نمونه بود تا قبل از اینکه ما بیایم
..بعد رفتیم سر کلاس ..معلمامون خوب بودن خدایی.. معلم ریاضیمون خیلی با حال بود ..آقای یوسفی نژاد-- که شیرازی بود و لهجه شیرازی هم داشت-در ضمن استاد دانشگاه هم بود ..یه چیزی یادم رفت بگم که مدرسمون شبانه روزی بود و بچه ها از روستاهای اطراف هم بودن و تو خوابگاه می موندن .. توی کلاسمون یه طرف کلاس ما (بچه های شهر) می نشستیم و طرف دیگه بچه های خوابگاه.. آقای یوسفی هم خیلی با ما خوب بود و واسه همین بچه های خوابگاه همیشه لجشون می گرفت
–کلاس ریاضی مون خیلی خوش بود .از 5/1 ، 1 ساعتش تعریف و خاطره بود... من و دوستام سر کلاس خیلی حرف میزدیم و می خندیدیم –یه بار یکی از بچه ها سر کلاس یه چیزی گفت و هممون با هم خندیدیم .. آقای یوسفی پای تخته بود –خیلی ناراحت شد و گچ رو پرت کرد و کلی دعوامون کرد و تا آخر کلاس دیگه اصلا درس نداد.. ما هم از خدا خواسته دوباره با هم حرف زدیم و مثل پرروها باز هم خندیدیم.. اما بعد از کلاس یه کم وجدان درد گرفتیم و تصمیم گرفتیم بریم معذرت خواهی .. قرار شد رفتیم اونجا دیگه اصلا نخندیم – 10-12 تایی بودیم ..هممون به ردیف رفتیم داخل دفتر ..هنوز همه نیاوده بودن یکی از بچه ها یه کاری کرد که باز هممون خندیدیم.. آقای یوسفی خودش هم خنده اش گرفت و گفت که من میدونم شما منظوری نداشتید.من خودم حالم خوب نبود –آخر کار هم بهمون گفت که انشاالله همیشه خندون باشید
(مثل اینکه دعاشون مستجاب شده) خلاصه این در مورد معلم ریاضیمون.. از بقیه معلما خاطره ی خاصی تو ذهنم نیست...
و اما خاطره تعطیلات عید .. با بچه ها قرار گذاشتیم که یه هفته زود تعطیل کنیم .. یه روز فقط زنگ اول موندیم ..زنگ دوم تصمیم گرفتیم فرار کنیم – بار اول اومدیم فرار کنیم مدیرمون فهمید از راه برگشتیم—بار دوم من خودم کشیک دادم و همه رو یکی یکی از مدرسه فراری دادم.. البته 2-3 تا از بچه های خود شیرین موندند.. اصولا هر کلاسی باید 2-3 تا آدم خودشیرین داشته باشه ..و اما بعد از عید..روز اولی که رفتیم مدیر همه رو تو سالن جمع کرد (البته سالن که نه ..آخه مدرسمون هیچ چی نداشت—تو سالن خوابگاه که بیشتر شبیه سربازخونه بود) وجلوی همه اسممونو خوند و دعوامون کرد ..گفت که من باید شما رو ادب کنم ..قراره 3 سال دیگه اینجا باشید ..اگه از حالا اینجوری باشه که دیگه هیچی.. ما هم اصلا جدی نگرفتیم و گذشت و گذشت تا امتحانای آخر ترم رسید.. واسه امتحان شیمی کلی خوندیم اما وقتی رفتیم سر جلسه مدیرمون اومد گفت ازتون امتحان نمیگیریم تا شما باشید دیگه از این کارا نکنید—باز هم ما به روی خودمون نیاوردیم و تصنعی خندیدیم که مدیرمون خیلی ذوق نکنه .. امتحانمون انداخت تو تیر ماه –خیلی ضد حال بود همه تعطیل شده بودن ما باید تازه درس می خوندیم ولی بالاخره گذشت .. تابستون هم که درگیر انتخاب رشته بودیم و باز هم با همه ی دوستام رفتیم رشته ریاضی.......
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:40  توسط لیلا
|
یادش به
یادش به خیر روزی که میخواستم برم کلاس اول. با مامانم رفتیم مدرسه .همه با ماماناشون اومده بودند. به هرکدوم یه شاخه گل و یه آب نبات دادن.. من خیلی ناراحت بودم .وقتی معلممون رفت سر کلاس و مامانم می خواست بره یه کم گریه کردم ولی چون معلممون منو می شناخت (همسایمون بود) اومد پیشم و منو برد تو کلاس. دیگه کم کم عادت کردم..سال خوبی بود . معلم خوبی هم داشتیم. البته فوت شده. خدا رحمتش کنه...کلاس دوم و سوم و چهارم و پنجم هم مثل برق و باد گذشت . معلمامو دوست داشتم. به جز معلم کلاس پنجم که یه کم فرق می ذاشت... کلاس پنجم هم با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد و میخواستیم امتحان مدرسه نمونه دولتی بدیم .. خیلی میخوندیم . ازهمون دوران طفولیت خرخونی میکردیم
شبا یا من خونه معلمم بودم یا اون میومد خونمون.. این امتحان رو هم بالاخره دادم و تابستون رفتم شیراز خونه ی خاله ام موندم.. یه روز بابام زنگ زد و گفت نتیجه ها اومده و من هم قبول شدم .. این قدر خوشحال شدم که انگار دنیا رو بهم داده بودن.. عصر همون روز رفتیم همه جا گشتیم .من هم واسه همه شیرینی خریدم ........
و اما دوران راهنمایی.. مدرسمون خیلی خوب بود ..سالای خوبی رو اونجا گذروندیم. مدرسمون شبانه روزی بود. و خوابگاه توی همون محوطه مدرسه بود. هر روز ظهر هم ناهار برای بچه های خوابگاهی میاوردن توی مدرسه ...من و چند تا از دوستام که خیلی شیطون بودیم و اکثرا هم از ابتدایی با هم بودیم ، ظهرا که ناهار میاوردن میرفتیم ته دیگ دزدی
یه بار مستخدم مدرسمون با ملاقه افتاد دنبالمون .
نتونست بگیرتمون تهدید کرد که اسمتونو میدم به دفتر .. ما هم به روی بزرگوار خودمون نذاشتیم و از فردا دوباره به کارمون ادامه دادیم .. شاید تنها سرگرمیمون همین بود .آخه مدرسمون نمونه دولتی بود و سخت گیری زیاد میکردن.. البته اینو هم بگم ما درسمون هم خوب می خوندیم و بچه خرخونای کلاس بودیم....گذشت و گذشت تا رفتیو سوم راهنمایی.. مسلما باید بیشتر درس می خوندیم آخه امتحان دبیرستان نمونه دولتی داشتیم.. سال سوم هم گذشت.کم و بیش درس خوندم.. بعد از امتحانای خرداد حدود دو هفته واسه امتحان ورودی دبیزستان نمونه دولتی وقت داشتیم ..تو این دو هفته مدرسه برامون فشرده کلاس گذاشت.. کمی استفاده کردیم. تا این که امتحان دبیرستان نمونه دولتی هم دادیم .. من که اصلا از امتحان راضی نبودم .. وقتی اومدم خونه کلی گریه کردم.. ولی زود فراموشش کردم آخه نمی خواستم تابستونم خراب شه.. فکر کنم حدود یه ماه بعد نتیجه ها اومد.. همون شبی بود که دختر عموم(که یه سال از من بزرگتره) از مکه اومده بود و مهمونی داشتند و جون خونه هامون کنار همه ، خونه ما هم شلوغ بود . منم داشتم کمک میدادم ..یه دیس پلو دستم بود توی کوچه داشتم می بردم که پسر خالم اومد گفت همین الان یکی از دوستات زنگ زد خونتون گفت قبول شدی .. تا اینو شنیدم دیس پلو رو انداختم و پریدم تو خونه.. خونمون هم پر مرد بود.. رفتم زنگ زدم و مطمئن شدم که قبول شدم ..اصلا باورم نمی شد.. جالب این که همه ی بچه های کلاسمون قبول شده بودن و باز هم با هم بودیم.. روز بعد هم با دختر عموم رفتیم اداره نگاه کردیم بعدش هم مستقیم رفتیم قنادی و کلی شیرینی خریدیم آوردیم خونه...و اون تابستون هم با خیال راحت گذشت
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:3  توسط لیلا
|